بهار با گلی کوچک
و زمستان بابرفی سنگین
و پدربا خشونت وبوسه
به سراغ روزهایم می آیند
دیگر این پیراهن برای دونفرجاندارد
پس گوش ات رانزدیکتربیاور
تاصدایی را که ازلوله تفنگ می گذرد بشنوی
گوش ات رانزدیکتر بیاور
تاصدایی را که ازلوله تانک می گذرد بشنوی
همیشه درختان روبرو زیبانیستند
گاهی صدایی ازشاخه ها می آید
که حوصله گنجشک ها را سرمی برد
حوصله این تفنگ راسربرده ای
گاهی برای اینکه بگویم محبوب من!
کافی ست ساعت هفت بیدارت کنم تابه اداره بروی
و پشت میزکارسالخورده ات پیرشوی
تنها تنهایی ات را می فهمم درآینه
وانگشتانی که شکوفه های سرخ می دهند
به قصه آدم بزرگ ها گوش کن
مقاومت کن
محبوب من!
مقاومت کن
چاقوها با انگشت ها بریده کاری نمی توانندبکنند...
آرام آرام این قصه را می خوانم
وبه آخرقصه که برسم
یاخوابت می برد
یادرخواب سری را می بُرند
که گمانم مال ماست...
کتابها خمیازه می کشند وکتابخانه را بایدعقب وانتی بزرگ گذاشت وبرد
هرصبح باچمدانی از خانه بیرون می روم
هرشب با چمدانی به خانه برمی گردم
ای کاش جایی را برای سفر می دانستم...
محبوب من
طناب دورگردنت پوسیده نیست
وهمیشه باید فکرکنی
به چهارپایه ای که ناگهان از زیرپایت می کشند
بعد از انگشت اشاره ي تو
به دغدغه هامان پي برديم
به سالخوردگي درختان و به صندلي لهستاني
که نشسته است گوشه باغ!
ساعت بازنشسته را گذاشتيم و
بهاري که بر بازويت شکوفه داده بود
از خانه بيرون رفتيم
و غربت آنقدر بزرگ بود
که در آن خانه ساختيم...
...
به آواز پرندگان کوچک رفته بودم
تا آنکه مهربان تر باشي
اما اينجا مردان
تفنگ هاشان را
بيش از پسرانشان دوست دارند
تفنگ ها بي ادبانه حرف مي زنند
در راديو
در پنجره ي خانه ها و هرجا که دل شان بخواهد
اما من نمي خواستم تو را از دست بدهم
چون کتابي که از کتابخانه به امانت گرفته اي
ولي دوست نداري آن را پس بدهي...
از دغدغه هاي من
پدري است که از جنگ باز نمي گردد
و کشوري که در صلح است...
از دغدغه هاي من
چمداني از روزنامه هاي و رنج هاي سالهاي کهنه است...
ولي من نيز چون کاميون ها کولي زاده ام
از همين روزهاست که بازگردم
در آفتاب روزي زمستاني
قوري گل سرخ رابرداري
دو استکان لب پر بريزي
بنشينيم
وبه جايي اشاره نکني!
پدربزرگ كه از جنگ جهاني بازگشت
ما ديگر به كتابخانه نرفتيم
.انگشتان بلند باران را بوسيديم و
ياد گرفتيم
براي پدرانمان گريه كنيم
به حال فرزندانمان بخنديم
با احترام روي اجساد راه رفتيم
مدادهاي لال را تراشيديم
كه چيزي بنويسم
اما افسوس!
حرفي براي نوشتن نمانده است
وقتي دختر عاشق سرزمين هاي دور آوازي نمي خواند
گاهي بايد به پنجره ها عادت كرد
مثل پيرمردها
تنها پنجره ها مي توانند ساعات طولاني به جهان خيره شوند
...بااين حال
مي دانم توهين بزرگي است
زيستن در حاشيه شهر هنگامي كه روح القوانين را نوشته اند (
رقعي ومسطور)و عاشقانه هاي نزار را
...اما جهان دهكده اي ست كه هيچگاه ازآن راه نيفتاديم
...كتابمان را نوشتيم و به چاپخانه نبرديم
جهان كوچك شد
و فهميديم
صداي كوه از دهان ما نبود
با صداي زنگي
که احضاريه آورده اند
يا برگه ماليات
يا نشاني تو را از من مي خواهند
مخمل آبي خواب را از من مي گيرند...
اگرچشمهايت با من بود
بيهوده سالها باکارگران معدن ذغال سنگ
دنبال تکه هاي طلا نمي گشتيم
ازجنگ برنمي گشتم
با تفنگ روي شانه ام
و نمي گفتي
که جنگ را روي شانه ام آورده ام
زندگي عجيب است
روس ها ( درجنگ جهاني اول)
به شهرما هم رسيدند
و من هيتلر را ديدم
که بر ماشه ي هر تپانچه
دنبال انگشتانش مي گشت
يا اين اسب براي افسانه شدن آماده مي شد
يا کلاهم شبيه زندگي ام بود
وبرفي که روي دهانم آب مي شد
طعمي دلچسب تر داشت
از خشخاشي که با باروت آورده بودند
اگر...
اين برف همکارم بود
و مي دانست پايش را درست جاي پاي من بگذارد
لازم نبود
اتاقي مهربان اجاره کنم
و به ياد تو باشم
و کنسرتوي پاگانيني گوش کنم
سال ها پيش اين يونيفرم را
به موريانه ها مي دادم
تا درزمستان بپوشند
آوارگان کوزُوُ را پناه مي دادم
در دست هاي گرمم
با همين کفش ها
به برج بابل مي رفتم
يا
تصوراينکه
اگرکنارپنجره نمانم
هوايي به گلدان ها نمي رسد
همه ي اينها را درنامه نوشته بودم...
وبه پرندگان اداره مهاجرت دادم